خندیله پشت ، الان كرا پیر آبوم زندگی كو دنیا كو دیلگیر آبوم

یباش یباش ام عمری كو سیرآبوم جوانیم كو چه وبنده تا پیر آبوم

از آن روزهای بیكران سالها می گذرد اما هنوز خزان یاد و خاطره ام در كنج مه آلود روزگاران گذشته ودر پس كوچه های تاریك ذهن،باران واژه های سبز خندیله پشت را به یاد دارد،و یادگار خنجر واژه های برآمده از حنجره ی سبز ماسال هنوز بر تنه ی نه چندان تنومند روحم باقی مانده،آن روزهای دوران سربازی،كه وقتی آقای نصرت نصیری ماسال از مرخصی به پادگان برگشت،كتابی برایم به نام خندیله پشت اثر استاد گرانقدر فرامرز مسرور ماسالی به ارمغان آورد كه هنوز و تا دل ضربه های نازك زندگی بر كوچه های روزگارم پرسه می زند،تمام هستی ام از چشمه ی روشنش واز احساس وشعور شعر این شاعر پر طنین می جوشد و می خروشد.

آری این چنین واز آن دور دست ها با كوهپایه ها،رنگین كمان،بوی علف وخندیله پشت آشنا شدم وانس گرفتم وچه زود این انس با خندیله پشت برای من دیر شده بود.

این بزرگ مرد تالش كه سرشار از صلابت و نجابت است،در خندیله پشت چونان حیدر بابای استاد شهریار به سلاح واژه های پرنور برقامت عظیم و پرعصمت تالش قیامتی برپا كرده كه خود گواهی است بر سرزمین پاك كادوس و مردمانی خونگرم كه بوی علف و باران درچین های رنگین لباس های زنان پاكشان وحس مردانگی و شرف بر فروغ فرق مردان مردستانشان پیداست و همه ی این واژه ها نه در ردیف حماسه ونه در ردیف تغزل قافیه نمی بازند وتو خود از هر كاروانی كه باشی خود را در شعر او رها می بینی.

یادم می آید پس از مدت های مدید یك بار این بزرگ مرد شریف را در محضر استاد هارون شفیقی ملاقات كردم و بعد وقتی از استاد پرسیدم كه او كه بود؟ فرمودند: اوكسی است كه مرا از فرزندانم بیشتر دوست دارد. و من مات و مبهوت كه او واقعاَ كیست؟و باز هم چه دیر جنبیده بودم. هر چند بعدها در یك سفر فرهنگی به آذربایجان به میزبانی عاكف محمداف ،این مرد بزرگ همراه استاد شفیقی بود و من البته چون تشنه ای بی دست و پا جرعه ای از آن چشمة جوشان برگرفتم كه هنوز هم سرمستانه بدان می بالم.

بعدها هر از گاهی دیگر آثار استاد فرامرز مسرور ماسالی را می خواندم یا بهتر بگویم می نوشیدم تا این كه پس از سال ها در گوشة تنهایی و غربت همه آثارش به دستم رسید و این بار هر چه می نوشم چون استسقایی تشنه تر از هر روز برای دیدنش دل دل می زنم و شاید وسعت وسیع گونه های تكیده و اشك بارم اندكی تسكینم دهد،اما خوشم به این كه پس از سال ها ،بهار ، جنگل های تالش وطراوت خندیله پشت را احاس می كنم.

راستی این باغبان آسمانی با گام های سبزش چه قدر زیبا واژگان را به آثاری پرطنین در باغ بی برگی برای مان كاشته و من چه ناشیانه و چه دیر این جریان جویبار زلالش را بر قلب و چشم تاریك و كم سویم جاری كردم.

دریا در تشنگی ، نامداران ماسال و شاندرمن ، شگفتی های زبان تالشی ، آموزش زبان تالشی و همراه با غزلش و همه و همة آثارش چه قدر انسان را مغرورانه با غروری وصف ناپذیر به ضیافت گل واژه هایش می خواند و بر تارك كوه های كادوس سر به آسمانش می ساید و این چنین فردوسی تالش زمین حماسه ای پر شور را بر تغزل دل های مان فریاد می زند:


من ایرانیم آریایی نسب نه از نسل تاتار و قوم عرب

ز كادوسیانم و از تالشیم ز رنج زمان گر چه در نالشیم


امید است كه سایه این تناور مرد تالش بر قلب و روح مان مستدام باد.